قدش به عشق نرسید غرورم را زیر پا گذاشت

لیف

از حمام نمره اومدیم بیرون، توی برف خانومی محجبه بساط كیسه و لیف و.. دستش گرفته بود ، رفت جلو و نصف لیف و كیسه و جورابهای اون را خرید.. تعجب كردم گفتم واسه كی میخری!؟ ما كه تازه از حمام اومدیم بیرون ، اونوقت چرا اینهمه زیاد....!؟؟
گفت اگه من و تو ازش نخریم كی ازش بخره.؟ اون توی این سرما واسه حفظ شرافتش و ناموسش ایستاده ؛ وگرنه میتونست توی بغل یكی توی جای گرم و نرم ف/اح/شگی كنه...! پس بخر و بخریم تا اونهم با شرافت زندگی كنه.!
برگشت و كل خریدش را گذاشت توی حمام و گفت ؛ نصرت اینها را بزار دمه دست مردم بگو صلواتی...!( دفترچه خاطرات جهان پهلوان تختی


+ نوشته شده در شنبه 20 تیر 1394 ساعت 16:46 توسط پریا محمدی نظرات |